تبليغاتX
ایکاریوس

و او که شبی و تنها شبی را در این ملک آرمیده در جریان موج مستمر زمانه خفته است، چه نیازی دارد به شنیدن دردهای هزارساله ی این ملک هزار مالک - برگرفته از: ایکاریوس- نامه ای به رهبران قوم در خارگ

بازگشت

شاید برای کسی که سالها نوشته و می نویسد ترک قلم بسی دشوار باشد. رفته بودم تا به قول خود نوشتن کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت. اما دیدم دیگر برای نوشتن چنین کتابی دیر است. اصلا این کتاب را بعد ها هم می شود نوشت. به علاوه که به این زودی ها نبایست این دفتر را بست. دفتری که با اهداف و انگیزه های مشخص باز شد.

ظاهر وبلاگ :

با این اوصاف حال آمده ام تا اگر که بتوانم این بار با حال و هوایی تازه تر و با قلمی بهتر مجددا وبلاگم را از این حال خارج کنم. برای این کار به تازگی مشغول یادگیری کامل زبان های قدرتمند برنامه نویسی و طراحی هستم، به علاوه دوست خوبم "حسین" هم که تا این لحظه زحمت طراحی و تنظیمات وبلاگ را به عهده دارد چند وقتی است که به دلیل مشغولیت بیش از حد قادر به سرو سامان دادن به ظاهر وبلاگ نیست. اما به محض اینکه پیدایش کردم تمام این زحمت هارو به گردنش خواهم انداخت. ( حسین جان واقعا کارت عالیه.ادامه دوست عزیز.) این از ظاهر وبلاگ.

مطالبی که می نویسم : 

در واقع شاید شما هم به محض ورود به وبلاگ فکر کنید که این یک وبلاگ صرفا تاریخی است. اما باید گفت که این چنین نیست. درست است که همواره در نوشته ها و صحبت ها و حتی بسیاری عکس ها که هنوز ندیده اید بسیار به آن سمت گرایش داشته و دارم، اما در واقع این وبلاگ دفتری است برای ارائه ی یافته های گروه تحقیقاتی مان و نیز برای یافتن کسانی که بتوانند با ارائه نظرات و پیشنهادها ما را یاری کنند. به علاوه هرچند می دانم بسیار _ حتی بیش از حد – از جنوب و مخصوصا جزیره خارگ سخن رانده ام، اما برای اینکه بتوان مطالب گوناگون دیگر هم در آن نوشت می بایست طراحی صفحه را به کلی دگرگون کرد ( که کار سختی نیست) اما با توجه به نام ایکاریوس می بایست مطالب را هم در حول این محور راند.با این حال منتظرم تا نظرات سازندۀ شما دوستان عزیز را بشنوم.  

نویسندۀ این اباطیل کیست ؟

و در آخر می رسیم به نویسنده این سطور. صبح زود که از ساحل ایران دل جدا کنی و به سوی دریا پیش برانی، چیزی نرسیده به آن سوی حاشیۀ خلیج فارس، در میان آبهای گرم و آرام و گاهی خروشان و از پس آسمان دودانگیز و گاهی هم صاف، در دل دریای آبی چشمانت به سرزمینی خواهد افتاد زیبا همچون پاره ای از بهشت.

از دور که می آیی اهل دریا و خلیج همگی ورودت را تبریک خواهند گفت، از ماهیان پرنده و پرندگان دریایی گرفته تا کشتی های غول پیکر نفتکش . اینجا سرزمینی است که در آن قامت یافته ام و هر روز از بام تا شام ذره ذرۀ خاکش را با جان و دل لمس کرده ام. بگذریم.

اصلا چه نیازی است به معرفی؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 13  توسط ایکار  | 

حر ف آخر

همیشه حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به اندازۀ حرفهایی است که برای نگفتن دارد. و کتابهایی هم هست برای ننوشتن. و اینک من رسیده ام به آغاز چنین کتابی. که باید دفتر را پاره کنم، جلدش را به صاحبش پس دهم و قلم را رها کنم و خود نیز به کلبۀ بی در و پنجره ای بخزم و نوشتن کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

و شما ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید، پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید، پس از این جز سطور سپید چیزی نخواهم نوشت، و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم، پس از این مرا کمتر خواهید دید.

 

 

 

من رفتم و حدیث گفتم . . .

  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 12  توسط ایکار  | 

سفر به خلیج نای بند

اصلا پیش از آن فکرش را هم نمی کردم که روزی بر ساحل نای بند قدم بگذارم. خلیجی که کم کم تبدیل شده بود به ساحلی دوردست همچون دیگر آرزوهای دریایی ام در کودکی. نه این که تو اولین گام نهاده بر آن ساحل باشی از خارگ. نه. اما شاید نخستین بودی که برای تحقیق به آنجا می رفتی. به خود گفتم، کاش پیشترها به جای اردوهای بی نتیجۀ مدرسه ها، یک بار هم بچه ها را می آوردند اینجا. نه چندان دوردست بود، نه چندان خالی از فایده. به علاوه می شد بچه ها را بر پهنۀ جغرافیای این استان هم چرخاند. و به آنها گفت که اینجا گرچه سرزمین " گرم و خشک " جنوب است در کتابهای جغرافیا، اما به دقت که بنگری بسیار ساحل ها و جنگل ها و کوهها و دشت های زیبا دارد برای دیدن. برای دل بستن و گر بلندپروازی اش ننامی برای به راه انداختن "صنعت اکوتوریسم" در کشور.

از جزیره خارگ که آغاز کنی 333 کیلومتر به سمت جنوب شرق از دریا باید رفت. از خشکی هم چندان تفاوتی ندارد، حتی شاید بیش ار این باشد. اما برای تو که دل به مقصد بسته ای مسافت ها بسی کوتاه است. و نای بند که سهل است، جزایر گالاپاگوس هم که باشد خواهی رفت.

اولین گام، کندن از خارگ بود. به خود گفتم دیگر کافی است. این همه در خارگ ماندن چه سود داشت که حال داشته باشد. اصلا خارگ در مقابل این خلیج زیبای نای بند چه حرفی دارد برای گفتن. حتی برای دست یافتن به نای بند از دو سفر همزمان دیگر هم گذشتم. یکی مشهد بود و دیگری هم دوبی که به همت دوستان فراهم گشته بود. اما برای آن لحظه نای بند و سیراف و کنگان و دیدن جنگل های مانگرو از هر جای دیگر مهم تر بود. نه این که همچون تو مشتاق دیدن امارات نباشم، اما برای من که خویش زادۀ خلیج و قامت یافتۀ حاشیه این دریا هستم، بودن در خارگ یا بحرین یا دوبی و شارجه چه فرق دارد. به علاوه که این سفر نه برای تفریح بود و خوش گذرانی. دوبی یا مشهد همیشه هستند اما خلیج نای بند در نگاه من همیشه نخواهد ماند. و جنگل های مانگرو را همیشه نمی توان دید. اصلا چه تضمینی هست که فردا شرکت های نفتی و پارس جنوبی این "زیستگاه حفاظت شده" و "جنگل دریایی" را از بین نبردند برای توسعۀ میدان های گاز. آنگاه تو خواهی ماند و صد افسوس که کاش امارات نرفته بودم.    

به علاوه در این سفر دوستی همراه من بود که دشواری گذشتن از جاده های صعب العبور و سراشیب ها و کوهستانهای روییده در جوار دریا را سهل می نمود. "عباس بحرینی" کسی که شهامتها و تلاشهای مداومش ناتمام و خستگی درکارهایش بی معنی است. گرچه بعدها گروهی دیگر تشکیل داد و برخلاف میل خود نامش را به توصیۀ من از " اکسپلورر بویز" به همان " گروه تحقیقاتی ایکاریوس" تغییر داد اما به زودی گروهش ازهم پاشید و باز رسیدیم به هم که این بار آغاز کنیم پروژه بزرگ " دائره المعارف زیستی خارگ" به استادی دبیر با تجربۀ آن سالهایم در دبیرستان،  آقای" احمد نوشیروانی".

در واقع نای بند مجموعه ای است کامل از کلیۀ زیبایی ها و ویژگی های طبیعی استان که همه را یکجا گردآورده است درکنار هم. همچون دائره المعارفی گشوده که البته مختصر سخن گفته. از خارگ ما هم در این دائره المغارف بسیار چیزها هست. از آهو و درختان لیل– زیباتر و بزرگتر و پرشاخ و برگ تر – و کنار(سدر) و کهور گرفته تا سواحل صخره ای و ریف های مرجانی و غروب های زیبا و . . .تا تاسیسات نفتی و گاز و پتروشیمی حتی در مقیاسی کلان تر.

حرفها از سفر بسیار است . چه کسی حوصلۀ خواندن دارد.

 

 

 

  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 0  توسط ایکار  | 

آخرین دریا

29  اسفند 1384

آنچنان خوابم عمیق بود که توپ هم تکانم نمی داد. به علاوه خستگی بازگشت از بوشهر و بیدار ماندن تا نیمه های شب پای اینترنت هم دشواری بیدار شدن از چنین خوابی را دوچندان می کرد. عاقبت بیدار شدم و چه زود هم!

مثل همیشه این بار صدای تلفن بود و تماس های مکرر دوستم حسین که مرا از خواب بیدار کرد. آنقدر زنگ زد تا بالاخره گوشی را برداشتم. قرار شد ظهر برای شنا و ماهیگیری و صرف ناهار برویم دریا. همه چیز آماده بود. چادر مسافرتی، زیر انداز، غذا، ماسک غواصی و اسنورکل به علاوۀ یک سری خرت و پرت دیگر از جمله خیط و قلاب و الی آخر. من ، حسین ، مرتضی و حجت. که البته آخر کار هم حسین که همۀ این برنامه ها را تدارک دیده بود نیامد. شهردار بدجوری به او گیر داده بود که حتما باید برود و دوتا قایق نجات را از عملیات دریایی پایانه ها برای شناور شهرداری بگیرد.

بالاخره رفتیم دریا. هرچند نمی دانستیم کجا شنا کنیم. آخر «نعل اسبی» که تعدادی خانواده در آب بودند و جاهای دیگر هم یا سنگ بود یا ما حال نمی کردیم. بالاخره رفتیم «پلاژ» یا به عبارتی « مجموعه تفریحی شهید موسی پور» و برای آنها هم که از گذشته اینجا را می شناخته اند « بیچ اقبال» .

اگرجه هوا نسبتا گرم بود اما آب چنان سرد بود که تا همین لحظه که 4 ساعت از آن ماجرا می گذرد سردرد دارم. با این حال شنای خوبی بود. در واقع آخرین شنایی بود که در سال 84 داشتیم. خانواده ای هم آنطرف بودند که ظاهرا مهمان بودند. یکی از آنها پیش ما آمده بود و می گفت "چقدر آب سرد است". می خواست شنا کند که گفتم  "باید دل به دریا زد حاج آقا. اینجا خلیج است. اینجا دلت باید دریایی باشد تا بتوانی شنا کنی."

آب آنچنان جریان داشت که به سختی می شد در یک جهت ثابت شنا کرد. و شنا کردن در خلاف حهت هم که دیگر بدتر. در فاصله هشتاد متری از حجت به او گفتم یک سیب را برایم پرتاب کند توی آب. دست و پا زدن، آن هم در جنین جریانی خیلی گرسنه ام کرده بود. حجت سیب را انداخت. تا 30 متر هم نرسید. (اگر مسافت ها را درست گفته باشم) به سرعت باقی فاصله را شنا کردم و رسیدم به سیب. چه حوشمزه بود. با آب شور هم که قاتی شده بود بدتر.

بعد از آن هم ناهار را در حالی می خوردیم که پاهامان در آب بود. و ماهی ها هم در اطراف پرسه می زدند. خلاصه جای تو خالی بود. و این بود آخرین دریای ما در سالی که گذشت. برای فردا شب هم احتمالا با بچه ها می رویم زیر «مشعل»ها. مراسم کباب خوران داریم. اینها یکی از رایج ترین تفریحات ماست در جزیره. چه می شود کرد. اگر این دریا نبود و مشعل ها، باور کن تا حالا مرده بودیم در خارگ. 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23  توسط ایکار  |