تبليغاتX
ایکاریوس

و او که شبی و تنها شبی را در این ملک آرمیده در جریان موج مستمر زمانه خفته است، چه نیازی دارد به شنیدن دردهای هزارساله ی این ملک هزار مالک - برگرفته از: ایکاریوس- نامه ای به رهبران قوم در خارگ

 

میان ماندن و رفتن

 

به تو! که همچون تخته پاره بر امواج، آزاد بوده ای و رها

 

یادم هست. آن روزها در کودکی دیدار هر روزۀ دریا مایۀ آرامشمان بود. در ساحل، بر ماسه ها که می نشستم آنچنان محو تماشای کشتی های غول آسای نفتکش می شدم و با خود چه تصورها که از درون آن نمی کردم. دوست داشتم هر طور شده خود را به آنجا برسانم و از نزدیک شاهد آن شهر شناور باشم. اما نشد که نشد.

بزرگتر که شدم همچنان در جستجوی تحقق رویا ( رویاهای مارا باش) های کودکی ام بودم. تصور می کردم آنجا شهر خوبی هاست. فکر می کردم آن خارج که در گفتگوهای هر روزه می شنیدم آنجاست. ار همان بچگی فکر پروازم در سر بود. اما نه با هواپیما. که می خواستم پروازی دریایی کنم. دفترهای نقاشی ام را اگرچه دور انداختم. اما هنوز نقش های مکرر و گوناگون آن در ذهنم هست. بر خلاف خیلی ها که دفترهاشان پر بود از نقش یک رشته کوه 8888 شکل و خانه ای بزرگتر از حتی خورشید، من همیشه نفتکش ها و دریا و کوسه ماهی ها را در دفترهایم نقش می دادم.

اما امروز از پس سالها همنشینی با دریا، دیدار هر روزۀ کشتی ها، همچنان مشتاقم به دریا. به خوبی یادم نیست چه وقت شنا کردن را یاد گرفتم. اما به خوبی می دانم که در دامن خلیج تا امروز قد کشیده ام. خلیج زیبای فارس با سواحل چشم نواز و دنیای زیرآبش که خود مملو از رنگ های گوناگون و زیباست.

دیگر نیازی به دیدار آن کشتی های غول آسا نیست. دیگر آنهارا از بر گشته ام. دیگر حتی سرود دریا را هم حفظ شده ام. اما با این حال همچنان تفکر به خلیج و دریا و آن همه دلبستگی به این امواج مرا از رفتن بازداشته. حتی روزی که می خواستم برای یک سال جزیره را ترک کنم به سختی دل از آن می کندم و هنوز 6 ماه نشده بود که دیگر همه چیز را در غربت رها کردم و با سرعت به دیدار دریا آمدم.   

اما این بار دیگر باید بروم. هم رفتنم مرا برای رسیدن به اوج کمک خواهد کرد و هم دور بودن از دریا و خلیج مرا از فراز که اگر باشم به فرود می آورد. حتی یادم هست برای آن سفر کوتاه، می خواستم شیشه ای از آب خلیج را بردارم و بگذارم در کیف . می خواستم تکه ای از آسمان هر چند رنگ پریده ی جزیره را بردارم و با خود به هرجا که خواهم رفت به همراه برم. می خواستم صدای آرام دهنده ی امواج را در صدفی بزرگ ذخیره سازم تا هرگاه که خسته از صدای بوق ماشین و سوت قطار و فریاد آدم واره ها گشتم به آن گوش بسپارم.

  

من رفتم . اما هنوز خاطرۀ دریا در ذهنم هست.

 

نوشته ای که 3 سال پیش برای فردا نوشته بودم. و اینک فردای دیروز است و گاه پرواز از سرزمین تو. . .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11  توسط ایکار  |