تبليغاتX
ایکاریوس - چرا آن شب ماشو جن زده شد؟

 

چرا آن شب ماشو جن زده شد؟

مصطفی دهقان

قبل از آنکه اصلا نفتی در کار باشد و سکوت مزارع مطبوع را غرش طیاره ها بشکند و تاریکی شب های جزیره را آفتاب مشعل ها تکفیر کند، ما بودیم و خارگ و یک دنیا دلبستگی به خاک و البته خارک. تا اینکه انگلیسی ها آمدند و خارگ را گرفتند. . . . آن روزها من چندان سن و سالی نداشتم و اگر چیزی هم خوب به یادم مانده باشد به این خاطر بوده که امروز هم همان خاطرات را البته به نوعی دیگر تجربه می کنم و این دلیلی است برای زنده ماندن این ماجرا در ذهنم:

نزدیکی های مزرعه مان در اطراف دره حودنه ]باغ ولایت فعلی[ درخت لیلی بود که هر روز از کنارش می گذشتیم. تا اینکه شبی ماشو اتفاقا آمده بود که حبانه ای آب برای مندو که آن شب را در باغ می خوابید برساند. انگار کسی زیر درخت باشد، یکباره ترس تمام وجود ماشو را گرفت و در توهم یا حقیقت، هرچه که آن لحظه بود و ما هیچ وقت نفهمیدیم چه بود، دید که زنی بلند قامت با چشمانی سرخ و موهای بلند و  ناخن های دراز، زیر درخت ایستاده. و موج نگاهش دارد ماشو را غرق می کند. ماشو دیگر خود را از شدت ترس باخته بود و لرز تمام بدنش را حتی موهایش را فراگرفته بود. چنان نعره ای کشید که حتی صدای دمام های لیوا را هم تا آن روز اینقدر بلند نشنیده بودیم. جن دیده بود، جن! یعنی یکی از همان موجودات آرام و رامی که در وسط حیاط خانه ی پدربزرگم بالای یک درخت کنار لانه داشتند و هر روز صبح پدربزرگم را برای خواندن نماز بیدار می کردند. اما اینکه چرا این همه وحشتناک بوده این جن را نمی دانم. به هرحال ماشو حبانه را می کوبد به زمین و الفرار. و جن هم به دنبالش. تا اینکه مندو به دادش رسید و همه چیز تمام شد به خوشی.

فردای آن روز وقتی که این خبر مثل بوق در جزیره پیچید، مستر کاکس با عده ای از ناطورهایش به دهکده آمدند و ماجرا را توضیح دادند. ظاهرا این درخت تازگی ها جن زده شده بود و به توصیه مستر کاکس انگلیسی قرار شد از فردای آن روز هر وقت از کنار آن درخت رد شدیم، سنگی را به نشانه نفرت از آن جن، به زیر درخت بیندازیم تا دیگر هیچگاه چنین جن های آزارنده ای در جزیره پیدا نشود. و خوب ما هم به تبعیت بزرگترها همین کار را پیش گرفتیم تا اینکه مدتی گذشت و یکباره دیدیم آنقدر سنگ و کلوخ زیر آن لیل انباشت شده که حتی خود لیل را به سختی می شد دید.

و هیچ کدام از ما نفهمیدیم که چرا آن شب ماشو جن زده شد، تا آخرین روزی که انگلیسی ها جزیره را برای همیشه ترک می کردند. آن روز در کمال تعجب و در نگاه همه اهالی جزیره، مستر کاکس یکی از ناطورهایش را فرستاد تا سنگ ها را از زیر لیل کنار بزند. من مات و مبهوت مانده بودم که اصلا در این گیر ودار رفتن و ترک کردن جزیره، چه دلیلی دارد که این ها به زحمت این سنگ ها را از زیر آن لیل برچینند.

تازه فهمیدیم که چه کلاه گل و گشادی سرمان رفته و حتی تا امروز که هشتاد سال از آن ماجرا می گذرد، هنوز خود را  و بزرگترهایم را به خاطر آن نادانی نمی بخشم. خوب زیر آن همه سنگ و کلوخ که ما به خیال خودمان بر سر آن جن زده بودیم، صندوقی آبنوسی بود پر از مروارید که تا آن لحظه نه من و نه هیچ کس دیگری به جز مستر کاکس و بعضی از ناطورهایش، از آن اطلاعی نداشتیم. حالا هم که این راز را فهمیده بودیم، فایده ای نداشت. چون دیگر صندوق را در کشتی گذاشته بودند و ما هم اگر تلاشی می کردیم برای پس گرفتن آن صندوق، بی فایده بود. به خصوص که با دست خالی نمی شد جلوی توپهای انگلیسی رفت. و اینگونه بود که کلی از مرواریدهای جزیره را که غواص ها به زور و زحمت از دل دریا درآورده بودند، با خود بردند و ما ماندیم و تلی از سنگ و کلوخ و هزار لعنت بر هرچه جن و غولک و لیل.

 توضیح: این مطلب را خبرگزاری خلیج فارس نیز به تازگی در وبسایت خود منتشر کرده و ذیل عنوان نوشته " درباره ی جنایت انگلیسی ها در جزیره خارگ"

لینک خبر در خبرگزاری خلیج فارس

لینک خبر در خبرگزاری جانا

 

نوشته شده توسط ایکاریوس  | لینک ثابت |