تبليغاتX
ایکاریوس - آخرین گل - داستان تصویری از جیمز تربر

آخرین گل

نگارش و تصویر: جیمز تربر

ترجمه: دکتر صالح حسینی

منبع تصاویر: http://www.ommas-aarden.net

 

 

 بر کسی پوشیده نیست که جنگ جهانی دوازدهم 

سبب نابودی تمدن گردید

 

 

 

شهرهای بزرگ و کوچک و روستاها از صفحه ی زمین ناپدید شدند

 

 

هرچه درختزار و جنگل بود نیست و نابود شد

 

و هرچه باغ بود

 

 

و هرچه اثر هنری بود

 

مرد و زن و کودک از حیوانهای پست هم پست تر شدند

 

 

سگها از نومیدی و سرخوردگی، صاحبان نگونبختشان را گذاشتند و رفتند

خرگوشها، که از وضع و حال رقت بار اربابان پیشین زمین دل و جرئت یافته بودند، به سر آنها ریختند

کتاب و نقاشی و موسیقی از زمین محو شد، و آدمها هم عاطل و باطل به کنجی نشستند

سالها پی در پی می گذشت

تک و توک ژنرالهایی هم که مانده بودند، یادشان رفته بود نتیجه ی آخرین جنگ چه شد

پسرها و دخترها بزرگ می شدند و مات مات به هم نگاه می کردند، چون عشق از زمین رفته بود

 

 

روزی از روزها دختری که به عمرش گلی ندیده بود، گذرش به آخرین گل دنیا افتاد

به آدمهای دیگر گفت چه نشسته اید که آخرین گل دارد می میرد

کسی به او محل نگذاشت، غیر از جوانی که ول ول می گشت

 

دختر و پسر دست به دست هم دادند و گل را آب دادند و گل دوباره جان گرفت

 

 

روزی از روزها زنبور عسلی به سراغ گل آمد، و مرغی هم

طولی نکشید که یک گل دو گل شد و دو گل چهارگل، و آنوقت یک عالمه گل

 

 

درختزاران و جنگلها دوباره بالان شدند

دخترک کم کم به آراستن سر و وضع خود علاقه مند شد

پسرک معلومش شد که دست زدن به تن دخترک لذت بخش است

عشق از نو به دنیا آمد

 

کودکانشان قوی و سالم بار آمدند و دویدن و خندیدن آموختند

سگها از تبعیدگاه بیرون آمدند

جوان معلومش شد که اگر سنگی را روی سنگ دیگری بگذارد، می تواند سرپناهی بسازد

طولی نکشید که همگان دست اندرکار ساختن سرپناه شذنذ

شهرهای بزرگ و کوچک، و روستاها سربرآوردند

آواز به دنیا بازگشت

و نوازندگان و بندبازان

 

و خیاطان و پینه دوزان

و نقاشان و شاعران

و مجسمه سازان و چرخسازان

و سربازان

 

 

و ستوانان و افسران

و تیمساران و اسپهبدان

 

و منجیان

عده ای برای زندگی کردن به جایی و عده ای به جایی دیگر رفتند

 

به زودی کسانی که برای زندگی کردن به دره ها رفته بودند

آرزو کردند که کاش به تپه ها رفته بودند

و کسانی که برای زندگی کردن روانه تپه ها شده بودند

 آرزو کردند که کاش به دره ها رفته بودند

 

 منجیان در ظل تاییدات الهی، آتش به جان ناراضیان می زدند

 

پس بی درنگ مردم دنیا دوباره به جان هم افتادند

 

این بار ویرانی به قدری بی کم و کاست بود. . .

که هیچ چیز در دنیا برجای نماند

الا یک مرد

 

و یک زن

و یک گل

نوشته شده توسط ایکاریوس  | لینک ثابت |