تبليغاتX
ایکاریوس - نامه اي به رهبران قوم درخارگ

 

نامه اي به رهبران قوم درخارگ

         

سلام

و می بینید که این رقعه فرق دارد با تمام آنچه که در این مدت دریافت داشته اید. سلامی اگر هست نه از روی ریا است و نه از روی طمع و این نامه نه با احترام شروع گشته و نه با بسیاری اراجیف اداری دیگر. گیریم که همۀ این سلام به طمع باشد یا به تطمیع، که نیست؛ باز هم ارزش خواندن دارد، گرچه با اولین خواندن مچاله شود. و مکثی که در سپاس از الطاف بیکرانتان کرده ام و اصلا ناسپاسی نموده ام دلیلش همان چیزی است که موجبات سکوت و گریز و اینک هم نوشتن این اباطیل را فراهم کرده. و همان ناسپاسی اینک همچون عقده ای سنگین نه بر گلوی قلم که بر گلوی این قلمزن خفته. گرچه این رقعه نه برای سپاس است و نه اصلا جای سپاس. به علاوه که سپاسگذاری را بر عهده ی قلمزن گذارده ام نه این قلم. یعنی که حساب قلم به کلی از کار راقم جداست. بگذریم.

گاهی وقت ها آنچنان در حال شورش و طغیانیم و انقلاب که نقاط ضعف خود را هم به فراموشی می سپاریم و تنها به این در اندیشیم که آری، فلان قوم را باید انداخت در آتش. چرا؟ که خرمن ما را بیهوده به دریا ریخته اند. ما هم اگر عُرضه ای داریم یا جرأت و توانی و فکری و قدرت بازویی و چشم بینایی پس چرا خویش نایستیم لب آب که آن قوم خرمن ما را به دریا نریزد؟ و اصلاً دعوای این قوم نه بر سر گندم است یا آب و آتش و خاک که بر سر نادانی است. و من هرچه در این قوم کشیده ام نه از سر گندم هایی است که به دریا رفته یا هیزم هایی که در آتشِ ناخواسته می سوزد. تکه زمین مرده و بی آب و علفی هم که از "خان حیات داود" به ارث برده ام به دست خویش فنس کشیده ام که فردا شود جایی برای بهتر سوزاندن همان هیزم ها به دست آن قوم غارتگر. که این فنس را به ازای دریافت اندک یونجه ای برای گاوهایم کشیده ام.

ماسه ای اگر از لب دریا دزدیده ایم و آن هم شبانه و سنگی اگر از کوهی برداشته ایم و آشیانۀ بازی یا پرورشگاه طبیعی لاک پشتی را ویران کرده ایم، باز به خاطر فروختن به همان قومی است که اینک فهمیده ایم آن را به دریا می ریزد برای بنیان کردن کارخانه ای دیگر و این بار برای شاید استخراج و صدور خون ما از دل این خاک ناپاک. یا که اصلا سطحی برای فراز و فرودِ پرنده های غول پیکری که حامل آدمهایی است انگار فضایی. که از ماست و با یقین بر ماست. و اصلاً حقِّ ماست.

پیرمرد به ظاهر مومن آن قوم یا آن جوانک های تازه از راه رسیدۀ این قوم جدید هم اگر درختی کاشته اند یا مسجدی برپا کرده اند یا گندم های ما را به قیمت بیشتر خریده اند و اصلا بی رویه پولی به ما داده اند و در سفرۀ وسیعشان جایی برای ما باز کرده اند و در هر دیداری به جای آبِ ناگوار، فوستری به ما داده اند یا به ازای ورود و خروج هر مَرکب سکه ای به حساب یتیمانی ریخته اند نه به این خاطر بوده است که به سخنان علی (ع) اهمیت داده باشند که "اگر جا داشت بر روی گردنم نخل می کاشتم" یا عاشق چشم و ابروی ما بوده اند یا اینکه چندان دلشان به حال جماعت نمازخوانی سوخته باشد. كه اين تنها قطره ای است از دریای حاصل از به دریا ریختن همان خرمن ها. گرچه دیدیم مسجدی هم که ساختند چنان بدقواره و زمخت بر دل شهر نشست که چه خواهیم چه ناخواه، دست کم تا سیصد سال دیگر مجبور به پوشیدن این لباس عاریه و بدقوار خواهیم بود و این چنین است که آن جماعت اندک هم برخاست و منارۀ قداره اش را درست همچون عمودی نخراشیده کوبید بر پیشانی این قوم. نهراسیده.

دردهایی که ما امروز دچاریم و دیروز هم، دیگر در هیچ کتاب و دفتری یافت نمی شود. سالهاست که دیگر مشکل آب و زمین و خرمن و خاک در دیگر جایِ این ملک پهناور حل شده و همگی در تلاش و تکاپو افتاده اند برای ترقی. برای رسیدن به فضا. و ما؟ همچنان در حال فکر کردن به حکم شرعی برچیدن یک فنس. یا اینکه انتظار برای رسیدن یک منجی. که بی شک منجی هم اگر آمد نه تنها فنس را برنخواهد چید که به مجازات برنچیدنت هم که باشد فنسی بر آن خواهد افزود. پرواضح است در چنین جایی که بچه خارگی عمری را در تنگنای زندگی ساده و بدوی گذرانده و طعم سختی ها و گرما و بی آبی را چشیده، ایستادن در زیر سایۀ یک درخت و احیاناً اتاقی کوچک با کولری و یخچالی به انضمام انداختن زنجیر دروازه ای به روی هم قومی، کاری است کارِستان. شغلی است شریف!

یا اینکه کمی به خویش زحمت داد و تبدیل شد به برگردانندۀ اراجیف مردک های غربی در خارگ. یا رانندۀ مخلص و نوکر تمام عیار آن جِرمن و گاهی حتی هندو و البته امریکایی ها و انگریزی و فنارسوی های . . . ! دیگر چه انتظاری است که سر به آستانی بساییم و احیانا در علم نجوم صاحبنظر شویم و اصلا ستاره ای رصد کنیم. که اگر هم تلسکوپی بر فراز بامی نهاده باشیم، خواهی دید که آقایان به جرم اخلال در صادرات خرمن و هیزم، یا در سیستم های پروازی همان پرنده های غول پیکر تو را به حبس کشیده اند!

و ما همچنان در این مانده ایم که چطور باید بچه های فلک خورده را به مکتب و درس ملاّ بازگرداند. مسلم است که در چنین سرزمینی اینگونه آشفته و درهم و اصلا در چنین شهر "هرت" ی، کسی هم اگر از مکتب گریخته و اینک مشغول نوشتن این اباطیل یا آن دیگری مشغول تاخت و تاز در زیر "مشعل ها" یا نشسته بر سر خوان بی دریغ اعتیاد، یا فلان کار نا مشروع است دیگر نه رمقی دارد برای از نو خواندن داستان های هزار و یک شب یا از برکردن و روخوانی آیات خدایی بی آنکه درک کند که چه می خواند و اصلا با این همه فرصت های کاذب شغلی هم که هست چه نیازی دارد به نشستن بر سر درس وعظ. آن هم وعظی که واعظش از خود ندانسته تر باشد و ناآگاه تر به امور. و اصلا کسی که دیگر این همه با ناپاکی سروکار داشته دیگر چه امیدی است به بازگشتنش به سوی ما و شما.

و این ما و شما چنان مرکب جدید را ناشیانه در دست گرفته ایم که عنقریب از پشت خواهدمان انداخت. چه رسد به آن شاگرد فراری از درس و موعظه. اینکه متولی فرهنگ را از کسی بگذاریم ناآزموده کاری است بسیار برازنده ی چنین قومی. گویی که در تاریخ سه هزار سالۀ خویش نه فرهنگ دانسته ایم و نه نیازی حس کرده ایم به فرهنگ! قوم خارگ را می گویم. جیره ای اگر از فرهنگ هم  برایمان ارسال کرده باشند سالهاست در کتابخانه ای خفته است تا که شاید روزی دستی آمد و این بی فرهنگ را از حریم امنش خارج ساخت.

به دقت که بنگری یا خیر پرواضح است که خویش هم ره به جایی نبرده ایم و با این وضع نخواهیم برد هم. سالهاست که هر تابستان بچه های قوم را به مکتب کشانده ایم به زور یک بستنی یا کیک یا اردو. و در آخر تنها نتیجه ای که از این همه نشست و برخاست بر سر این خوان گرفته ایم چیزی جز این نبوده که فلان شاگرد را تنها ساعتی از نشستن بر سفره ی تبلیغات غرب رهانده باشیم. چه بسا که این شاگرد دست کشید از مکتب و رفت وارد توتال شد برای راننده شدن. بخصوص که این روزها هم فنارسوی ها چهرۀ خوبی میان شاگردان مکتب یافته اند. مسلم است شاگرد فقردیده ی این قوم کیف و کفش و مداد و دفتر توتال را تا همیشه در ذهن خواهد داشت و اردوی ما را تنها برای ساعتی. بخصوص که در اردو هم نان و پنیر یا خیار و علف خورده باشد و اصلا با راننده ای معتاد اردو رفته باشد.

و ما شاید بچه های پرتلاش را تشویق کرده باشیم در میان قوم. چه تشویقی؟ آلبومی یا عطری با برچسبی از فلان خوانندۀ غربی؟ یا دست کم سرویسی از چینی. اینکه بدانیم این هدایا چه ارتباطی دارد با مکتب و درس ملاٌ کاری است دشخوار، به علاوه که مسئولین امر فرهنگ نیز بهتر پاسخ دهنده باشند به امور.

به دیدۀ انصاف که بنگریم قوم مقابل هم در کنار آن چه کرده اند در طول این هزار و اندی سال حضور اشغالگرانه، کاری هم کرده اند برای بچه های این قوم. آموزشی و درس و کتابی که آورده اند دست کم خاطره تلخ کشتن خان حیات داود را اگر به فراموشی نسپرده باشد، باز هم دردی از این قوم را برچیده. ها؟

خیر! می بینی که نمی توان چنین انصافی به خرج داد. که حق هم داریم. چرا که در مقابل آن گندم های سرشار که از این مزرع سبز به دریا ریخته اند، این کاهی است مقابل کوهی. یا در مقابل آن هیزم هایی که به آن آتش ناخواسته بر باد داده اند. با این حال سنگی است بر گوری. و این کودک بیمار و درخت آفت زده ی فرهنگ نه چیزی است که به این زودی درمان شود. چه بسا در گیر و دار سرشلوغی بزرگان قوم هم خشکید و افتاد در چاهی. خدا عالم است که دیگر چه کسی فریاد این قوم را از ته چاه خواهد شنید.

شب نامه ای اگر کسانی پخش کرده اند چه سود؟ گرچه بسیاری حرفها در پس ابرهای سکوت خواهد ماند، باز هم تاب نگفتن نیست. می بینی که یارانت چنین کرده اند. و همان دوستان سیاست باز و یاران شما که امروز هم به اشتباه کسانی دیگررا به هجوم گرفته اند، چنان خویش را از بار نوشتن آن سطور، رهانده اند و به ما و دیگران نسبت داده اند که گویی آری همینگونه بوده. اینکه بسیاری واقعیات را بی سند ارائه کنیم کاری است آسان گرچه نتوانیم اثبات کنیم. نه اینکه خیال دفاع یا تخریب گروهی ام در سر باشد. نه. اما به دقت که بنگریم خواهیم دید که در ماجرای استیفای حق السوزاندن هیزم ها هم تنها یارو را به استیضاح کشاندیم. نه اثباتی نه مدرکی. و اصلا حقیقتی هم اگر که داشته باشد چنین فرضی، چه حاصلی است از چنین طرحی. دیدی که پیروز میدان هم همان قوم بود و  بی اندک نصیبی برای این قوم یتیم. و باز باید بنشینیم به انتظار یک منجی.

فکر و ذکرمان را حدیث مردی کرده ایم به خیالمان معصوم. و حتی چنان به اوجش برده ایم که کسانی هم در ثنای این بت اشعار سروده اند و بعد هم خلعتی گرفته اند لابد. مردی که با خنده این ملک را به چنگ خواهد گرفت. و اصلا گرفت. و ما به این خیال که تا هست باید استفاده کرد، میراث سالیانمان را یک روزه بر باد داده ایم و تازه فردا که همۀ تارها از هم گسیخت، می بینیم که چه پروانۀ بیکاره ای از پیلۀ این قوم در خواهد آمد. و با چنین وضعی که در پیش گرفته ایم تا هفت روز دیگر که این هیزم به آخر رسید خواهیم دید که این آدم های معصوم به کجا رسیده اند و ما کجا.

 نه ما، به فکر "ملیگ" های نفتالودی باش که در این دریاچۀ پس مانده مغروق خواهند شد. و باز هم این ملک را نصیبی نخواهد آمد از آمد و رفت این موج، جز شیاری کف آلود.و او که شبی و تنها شبی را در این ملکِ آرمیده در جزیان موجِ مستمر زمانه خفته است، چه نیازی دارد به شنیدن دردهای هزارسالۀ این مُلکِ هزار مالک.

پایان

نمی پذیرم از تشنه کام مردن

نوشته شده توسط ایکاریوس  | لینک ثابت |